Your browser version is outdated. We recommend that you update your browser to the latest version.

 


در آزمون تيمور لنگ   

اسماعیل نوری علا 

مگر می شود با همديگر حرف نزد و در «خانه های ديوار بلند» خود ماند و، همزمان، کار اجتماعی و سياسی و فرهنگی کرد؟ متأسفانه، اگر به جمع اپوزيسيون رنگارنگ مان در خارج کشور نيک بنگريم می بينيم که براستی کسی با کسی حرف نمی زند اما همگی مدعی مبارزه عليه حکومتِ ـ بقول اسماعيل خوئی ـ پديده آورندهء خون جنونکدهء اسلامی هستيم.
برای جمهوری خواه نشست و برخاست با پادشاهی خواهان «تحريم است». پادشاهی خواهان هم رغبتی به گفتگو با جمهوری خواهان ندارند. مصدقی ها و اهالی جبهه ملی کهن بيخ تا کسی کتباً و رسماً قبول نکند که 28 مرداد کودتای امريکائی بوده به محفل خود راهش نمی دهند و حاضرند با شيطان (اعم از کوچک و بزرگ) مذاکره کنند اما با پادشاهی خواهان جليس و همنشين نشوند. طرفداران اسلام رحمانی سکولارها را نجس می دانند. سکولارها از همسخن شدن با اصلاح طلبان اکراه دارند. کمونيست ها يکسره اعلاميهء جهانگير حقوق بشر را «بورژوائی» می دانند و زير آن پرچم با هواخواهانش نمی نشينند. طرفداران حفظ تماميت ارضی بی جهت تعريف کنفدراسيون و فدراسيون را قاطی کرده و هر آن کس را که از فدراليسم سخن بگويد و حکومت های خودگردان محلی بخواهد تجزيه طلب و در نتيجه خائن می دانند. احزاب منطقه ای، يا بقول خودشان مليتی، نيز از جمع فارسی زبانان، از خراسان تا خليج فارس، قوم خونريزی به نام فارس را ساخته و آن را منشاء همهء بدبختی های خود می دانند.
در داخل اين «خانه های ديوار بلند» هم چندان آرامشی وجود ندارد. هر روز خبر انشعاب يک دسته کمونيست از دستهء ديگر منتشر می شود. پادشاهی خواهان حتی بر سر پادشاه شان هم توافق ندارند. و جمهوريخواهان هر روز به دستجات کوچک تری تقسيم می شوند. اما انتشارات همه شان را که می خوانی می بينی همگی در حال جنگ با حکومت خون و جنون اند؛ بی آنکه هيچ کدام شان به تنهائی توان يک مو از اين خرس کندن را داشته باشند.
بخشی از مردم ِ خاموش و تماشاچی هم، هر کجا دست شان برسد، سنگی به سوی اين «مبارزان» پرتاب می کنند و اگرچه اغلب مدعی اند که «سياسی نيستند» و افتخارشان آن است که «هيچ گاه عضو حزب و دار و دسته ای نبوده اند» اما همواره طلبکارانه از آنها که در هيچ کجا مأموريت و نمايندگی خاصی را از جانب مردم بر عهده ندارند اما می خواهند کار سياسی کنند حساب و کتاب می کشند و فعاليت هايشان را با سوء ظن می نگرند.
اين وسط  هوچی ها و تهمت زن ها و مأموران با و بی جيره و مواجب هم جولان می دهند و تا کسی دستی و پائی بجنباند مردم را خبر می کنند که فلانی را رفسنجانی خريده و آن ديگری نوکر اسرائيل است و سومی را شيخ قطر حمايت می کند. اينها گاه انقدر وقيح می شوند که حتی جلوی دوربين تلويزيون می نشينند و مدعی می شوند که از مکنونات هر جريانی مطلع اند.
«حسودها» و «بخيل ها» و «ناتوانان ِ ظاهراً همه کاره» هم هستند که کارشان قلم کردن پای دوندگان است. خودشان حال دويدن ندارند اما نمی خواهند ديگران هم بدوند. پس دهان شان پر از انتقاد و هزل و جلفی و پرت و پلاگوئی و هتک حرمت و اتهام زنی به «دوندگان» است.
اما همين وضعيت خراب هم قابل تحمل می بود اگر می شد يقين داشت که يکی از اين شخصيت ها و سازمان های سياسی ما در موقعيتی قرار دارد که می تواند تبديل به آلترناتيو حکومت اسلامی شود و ايرانيان و جهانيان ببينند که اين حکومت خون و جنون چندان هم بی رقيب و يکه تاز ميدان نيست. در آن صورت مانعی در اين تفرقه ها و مخالفت ها و دشمنی ها، که خوی ثانوی ايرانيان سياسی کار شده است (و فی نفسه بد است) وجود نداشت. آن شخصيت و آن سازمان، عليرغم همهء موانع، می توانست ببرد و بدوزد و کار را تمام کند. اما همه می دانيم که چنين نيست.
پس، براستی، اگر با هم گفتگو نکنيم و در «خانه های ديوار بلند» خود بمانيم حاصل کار چه خواهد بود جز گذراندن عمر به تشييع جنازهء همين چند تا آدم فعال، تا کی نوبت خودمان برسد، و ديگرانی بيايند و حديث ما بگويند و فهرست بالا بلند مبارزات بی حاصل مان را برای خالی روبرو قرائت کنند؟
پنج سال پيش، «جنبش سبز» اين خلاء موجود در اپوزيسيون حکومت مذهبی را بخوبی آشکار کرد. مردم به خيابان آمده بودند اما آلترناتيوی که اسلامی و اصلاً دينی نباشد وجود نداشت. يک جناح از خود اسلاميست ها عليه جناح ديگر ادای رهبری را در آوردند و نسلی را به مسلسل و تير و شکنجه و تجاوز کهريزکی تحويل دادند و خود نيز به حصر خانگی دچار شدند. براستی کجا شد آن جمعيتی که در عرض شش ماه از «الله اکبر گوئی» و «رأی من چه شد» کارش به «آزادی، استقلال، حکومت ايرانی» و «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ايران» کشيد؟ جمعيتی که چنين تحول بزرگی را از سر گذرانده و با کشته و اسير دادن مجبور به  خالی کردن ميدان شده بود نشان می داد که آلترناتيو سکولار دموکرات تا بوجود نيايد حاصل همهء مبارزات اين همه آدم خوش قلم و پرنويس و پرگو چيزی در حدود هيچ و صفر است.
من، شخصاً، در همان روزهای خونين سال 88 درد اين کشيده را بر صورت خود حس کردم و صدايش در گوشم پيچيد و از خواب غفلت بيدار شدم و به دنبال اين فکر رفتم که، اگر چند تنی با هم همپيمان شوند و به سراغ شخصيت ها و سازمان ها بروند، شايد پرده های سوء تفاهم و انکار و رو در بايستی کنار رود و همنشينی به همانديشی و همدلی بيانجامد. و در اين تفحص بود که با وضعيت مشکل و بی گفتگوئی که در آغاز اين مطلب توضيح دادم روبرو شدم: مگر می شود با همديگر حرف نزد و در «خانه های ديوار بلند» خود ماند و، همزمان، کار اجتماعی و سياسی و فرهنگی کرد؟
و نتيجهء پنج سال از اين کوشش است که ما را به شرح حال تيمور لنگ می کشاند؛ همان که گفت «من از مورچه ای درس تلاش گرفتم که سيصد بار دانهء گندمی را به دهان گرفت و خواست آن را به بالای ديوار برساند و هر بار بصورتی فرو افتاد، اما شکست را نپذيرفت و ديگر باره کوشيد همان کاری را انجام دهد که بارها به سرانجامی نرسانده بود و عاقبت هم موفق شد». ما هم شديم مورچهء ديوار بلند اپوزيسيون آلترناتيو طلب. از هر در که راندندمان ما از در ديگری وارد شديم. اخم و تخم و بی اعتنائی را تحمل کرديم و البته هنوز هم نتوانسته ايم دانهء گندم را به نزديکی های فراز ديوار برسانيم و در چشم تيمور خان لنگ روسفيد شويم اما هر فرو افتادن ما آغاز کوشش بعدی ما بوده است؛ و شبيه بر عکس آن فواره ای شده ايم که چون سرنگون شود به آغاز بلند شدن اش می انديشد.
باری، آنچه ما جسته ايم ضرورت گفتگو نام دارد. در اين مرحله که ما هستيم هدف و استراتژی و تاکتيک اموری سخت دور از دسترس می نمايند. برای رسيدن به همهء آنها اول بايد از خانه ها بيرون آمد و، اگر شد، در «زمينی بی طرف» به گفتگو نشست. چرا که تنها نتيجه ای که گفتگو نکردن دارد انزوا و شکست و حرمان است و بس.
و نوروز سال پيش بود که خواستيم حاصل تفحصات مان را جمع بندی کنيم: اختلاف ها را می دانيم و نيز با خبريم که اين اختلافات همهء اشتراکات مفصلی را که در بين آحاد اپويسيون وجود دارد معطل و بی فايده کرده است. پس بايد آن «زمين بی طرف» را ساخت يا پيدا کرد؛ سايه ساری برای نشستن و رآی زدن؛ گفتگوهائی که از آن ِ هيچکس و متعلق به همه کس باشد... و اين توجهات ما را به فکر يک گرد همآئی ساليانه انداخت، فقط برای گفتگو و بدون در کار آمدن هيچ تعهد و پيوند و مأموريتی. شايد بتوان آن را «گردهمآئی سکولار دموکرات ها» ناميد. گنده گوئی نکنيم، خيال سرنگونی بلافاصلهء حکومت خون و جنون را نداشته باشيم، در گردهمآئی ها نکوشيم برتری با ما يا با هر کس ديگری باشد، قطعنامه هم صادر نکنيم؛ فقط همديگر را ببينيم، يک هوای مشترک را تنفس کنيم، انديشه هامان را با يکديگر در ميان بگذاريم، از دخالت سوء ظن های نا مستند جلوگيری کنيم، به پيشداوری راه نفوذ ندهيم، و فقط به اين بيانديشيم که شايد «گفتگو بر همانديشی در بگشايد و همانديشی به همدلی بيانجامد».
فکر ايجاد آن گردهمائی ساليانه از همين مبانی پيش آمد و شکل گرفت. گفتيم زمانی را برای اين ريتم سالانه انتخاب کنيم، و ديديم که بهترين هنگام سالگشت انقلاب مشروطيت است که خوش درخشيد ولی دير زمانی است که مستعجلانه زير پای سکولاريسم استبدادی و حکومت مذهبی له و لورده شده است، حال آنکه از لاشه اش حتی می توان بوی خوش سکولار ـ دموکراسی را استنشاق کرد. پس گفتيم که بيائيم و هر ساله در سالگشت انقلاب مشروطه (هفتهء دوم امرداد ماه) در گوشه ای از جهان گردهم آئيم و با هم چای و شيرينی بخوريم و دربارهء سکولار دموکراسی، بعنوان تنها بديل حکومت ايدئولوژيک ـ مذهبی، حرف بزنيم. اسم اش را گذاشتيم «کنگرهء سالانهء سکولار دموکرات های ايران»؛ نهادی که فقط برای تسهيل کار گفتگو بوجود می آيد. و توانستيم اولين کنگره را هم سال پيش در شهر واشنگتن، پايتخت امريکا، برگزار کنيم.
خيلی ها با طلبکاری و سرزنش می پرسند: «خب، که چه؟ رفتيد و چای و شيرينی خورديد و حرف زديد؛ اما حکومت اسلامی همچنان، سر و مر و گنده، سر جاي نشسته است و در منطقه ژاندارمی می کند و حالا هم آقای اوباما خيال دارد، از طريق رفاقت با آن، در عراق و منطقه جنگ نيابتی به راه بياندازد تا مجبور نشود سربازهايش را به عراق برگرداند. اين وسط شما چه کاره ايد؟ کی می خواهيد از حرف به عمل برسيد؟» و من، در اين مواقع، سخت علاقمندم که به اينگونه کنار گود نشينان بگويم: «خانم، آقا، شما از ما طلبی داريد؟ ارث پدرتان را می خواهيد؟ زورتان به خون جنونکده ای ها نمی رسد و در اين ميان از گردن ما باريک تر پيدا نکرده ايد؟ مگر خودتان سرگرم کدام مبارزه ايد که دهان تان پر از توقع از ما است؟ حداقل ما دور هم می نشینیم و حضور سکولار خود را چون خار به چشم حکومت اسلامی فرو می کنیم. شما چه می کنید؟
و، در کنار همهء این های و هو ها، وقتی با ساعت شنی خودمان که نگاه می کنيم می بينيم که، هرچند لاک پشت وار، اما بهر حال در دل همان گرد همآئی پارسال نيز خبرهای بوده است. مثلاً، بخشی از کسانی که به واشنگتن آمده بودند تصميم گرفتند بر مبنای سندی به نام «بيانيهء عصر نو» دور هم جمع شوند و نهادی تازه را به نام «جنبش سکولار دموکراسی» بوجود آورند و چند نفری را هم انتخاب کننذ که امور آن را بگردانند. جالب تر از هر چيز اين بود که نهاد مزبور ادعای آلترناتيو بودن و خيال جمع کردن کل اپوزيسيون در زير بال و پر خود را نداشت و خود را يک «سازمان خدماتی» تعريف می کرد که آماده است ديگر سکولار دموکرات ها را در کارهاشان ياری دهد. خوشبختانه در فضائی که شمار اعضاء سازمان های سياسی ما ار صد بالا نمی رود اين جنبش توانسته است عدهء بيشتر و وفادارتری را بر حول «بيانيهء عصر نو» گرد آورد.
اما اين تنها نتيجهء آن کنگرهء نخستين نبود. چند ماهی بعد، نمايندگان برخی از سازمان های سياسی که در آن کنگره شرکت کرده بودند اظهار تمايل کردند که با هم بيش از گذشته همکاری کنند. حاصل اش هم اين شد که «مجمع سازمان های سکولار دموکرات» فعلاً با 12 سازمان عضو بوجود آمده و چون هنوز تکليف چگونگی برگزاری «کنگرهء امسال سکولار دموکرات ها» روشن نبود، اين مسئوليت را برای اين دومين کنگره بر عهده گرفته، تا هزينه های آن را فراهم کند، و کارهای اجرائی اش را به انجام رساند؛ بی آنکه خود را صاحب کنگره و ديکته کنندهء خط مشی آن بداند و يا بخواهد به نفع خود نتايجی را از آن استخراج کند.
بدينسان اکنون مقدمات برگزاری دومين کنگرهء سالانهء سکولار دموکرات های ايران فراهم شده است و يک کميتهء برگزاری و نيز يک کميتهء تدارکات محلی سرگرم فراهم ساختن لوازم اين کارند.
در عين حال، کميتهء برگزاری، در اولين قدم ها، دست به انتشار دعوتنامهء عامی زده است خطاب به بيش از هزار تن از فعالان سياسی اپوزيسيون سکولار دموکرات و از آنها، به نام، خواسته تا در کنگره ای که در روزهای نهم و دهم اگوست سال جاری در شهر بوخوم آلمان تشکيل می شود شرکت کنند. همچنين اعلام کرده که دعوتنامه خاص کسانی که نام شان در انتهای آن آمده نيست و هر کس که به سکولار دموکرات بودن آيندهء ايران علاقه و باور دارد، يا حتی مخالف آن است می تواند در کنگره شرکت کند.
در دومين قدم هم تصميم گرفته شد که دو روزهء کنفرانس را به سخنرانی های از پيش تعيين شدهء شخصيت ها اختصاص ندهند بلکه، در صبح و بعد از ظهر دو روز شنبه و يکشنبه، همه اجازه داشته باشند سخن بگويند و اسباب و لوازم پيدايش آنچه را که حاصل «خرد جمعی» خوانده می شود فراهم آورند. کميتهء برگزاری فقط چهار سوژه را برای بحث پيشنهاد نموده و همراه با آنها نظر «مجمع سازمانی سکولار دموکرات ايران» را هم در مورد هر يک و در چند دقيقهء آغاز هر نشست اعلام می کند؛ تنها به اين نيت که زمينه را برای گشايش و ادامهء بحث آماده کرده باشد. سپس در هر مجلس از نشست های چهارگانهء کنگره هفت نفری که از قبل نام نويسی کرده باشند هر يک در 5 دقيقه نظرات شان را اعلام می دارند و سپس بحث آزاد گشوده می شود.
در اين ميان البته، بمناسبت سالگشت انقلاب مشروطه، يک شب فرهنگی نيز در نظر گرفته شده است که نويسندگان و شاعران و هنرمندان حاضر در کنگره با ارائهء آثار خود، که قطعاً نمونه هائی از ادبيات و هنر سکولار دموکرات ما محسوب می شوند، به رونق آن می افزايند.
اما... اما اگر در صبح روز دوشنبه يازدهم ماه اگوست از من بپرسيد که چه گلی به سر اپوزيسيون ايران زده شده، احتملاً به شما نخواهم گفت «هيچ» اما حتماً خواهم گفت «بايد صبر کرد و ديد». چرا که ديده و دانسته ام که تجربه، همچون نفوذ آب چشمه بر خشکی خاک،  با سرعت کند خویش در جان آدمی می نشیند و تازه و بارورش می کند.
به يادم هست که جهل سال پيش، آنوقت ها که دين و ايمانی داشتم، سفری به مکه کردم و آداب حج بجا آوردم. من هم با آن بقيه که از همه جا آمده بودند، پيچيده در کفنی به نام لباس احرام، از وادی های خشگ و کوه های کوتولهء اطراف مکه گذشته بودم، طواف و سعی کرده بودم، موئی را که آن زمان داشتم به تيغ سلمانی عرب سپرده بودم، و بعد هم سوار هواپيما شده و به خانه برگشته بودم. در ظاهر نه اتفاقی افتاده بود و نه تغيير مهمی صورت گرفته بود. برخی از رفقا البته سری به تحير و حسرت تکان می دادند که فلانی به سرش زده است. اما من می دانستم که در من همه چيز تغيير کرده است، چشمم به واقعيت های جهان فلک زدهء اسلام باز شده است، و مذهب و «آداب و ترتيب» از دلم پر کشيده و رفته اند. آن روزها هم اگر از من می پرسيدند که «رفتی و برگشتی و چه شد؟» لابد توقع داشتند  که جواب شان «هيچ» باشد، اما من که بهر حال از کوران تجربه ای اجتماعی، فرهنگی و انسانی گذشته بودم، هنوز و بلافاصله نمی توانستم بگويم که چرا ناگزير با روز قبل از رفتنم متفاوت شده بودم.
کنگرهء سکولار دموکرات های ايران هم سنت گزاری کوچکی است برای آدميانی همچون من که، اگر جا بيفتد، مآلاً می تواند به ايجاد آلترناتيو کمک کند و پس از انقراض حکومت اسلامی هم در داخل ميهن مان، در هر سالگشت انقلاب مشروطه، ادامه يابد و پاسدار ارزش های سکولار دموکرات جامعه باشد.
می رويم، می نشينيم، به سخنان همديگر گوش جان می سپاريم، گفتگو می کنيم، شبی را هم با شعر وادبيات و هنر سکولارمان آشناتر می شويم و چون برگشتيم قطعاً همانی نخواهيم بود که رفته بوديم.

 


 

دعوتی بی آلایش به کنگره سکولار دموکرات های ایران

 محسن ذاکری

 

از مدتی قبل احساس می شد مسائل و مراتب امور در اپوزیسیون برونمرز باید دارای حال و هوای خاصی بشود. به بیانی، مقطعی تازه - نه متفاوت با گذشته - و در ادامهء روند گذشته آغاز شد. نخست نگاهی خواهم داشت به این امور و سپس به نتیجه گیری و استنتاج «جستار» از این میان خواهم پرداخت.
 
بوستان
شاید بتوان آغاز این مقطع را که بیش از چند هفته از آن نمی گذرد، سخنان عبدالله مهتدی، دبیر کل حزب کومله کردستان ایران در سمینار دو روزهء «تحولات منطقه و آیندهء ایران» دانست. در این سخنرانی مهتدی به صراحت از ضرورت یکپارچگی در اپوزیسیون می گوید و برای آن اعلام آمادگی می کند. وی در اجمال از اینکه سمینار مذکور مورد توجه دیگر طیف های اپوزیسیون قرار نگرفته است انتقاد می کند. این سخنرانی را قدمی مهم و خوش یمن میدانم.
پس از این رویداد، اسماعیل نوری علا با «جمعه گردی ها»، همگام با معرفی کنگرهء دوم سکولار دموکرات های ایران، در خصوص جداسازی مفهوم «مشروطه»ی منشا یافته از «انقلاب مشروطه» از آرمان های پادشاهی خواهی ِ حزب مشروطه ایران، مقاله ای نوشت که حاصل آن بیست صفحه نقد و جواب های به این مقاله از سوی حزب مشروط ایران شد. از دید من، گذشته از اینکه طرفین در این بیست صفحه چه نگاشته اند، این مجموعه سندی در حکم نمونه ای از «کار روشنفکری» باقی می ماند. ماحصل اینکه شاید زمانی بتوانیم به این اجماع برسیم که «پادشاهی» نفع ایران هست یا نیست. اما این دفاع سرسختانهء حزب مشروطه از  اینکه «ارتباط» انقلاب مشروطه با آرمان سلطنت و پادشاهی خواهی ارتباطی محکم و غیر قابل انکار است، زمینهء فکری شد که به بخشی از این نوشتار انجامید.
پس از این  مکاشفه و مجادلهء کلامی بر سر مقولهء «پادشاهی خواهی»، علیرضا میبدی در برنامه تلویزیونی خود  دست به اقدامی متفاوت زد و در نشستی با علیرضا نوری زاده، این پرسش را مطرح ساخت که آیا اصلاً برای دست یابی به دموکراسی، سکولاریسم  ضروری است؟!  نمی دانم آیا این حرکت تلافی جویانه بود یا اتفاقی، اما به هر حال  بدان می پردازم.
و سر انجام، در اقدامی جدید، دعوتی برای شرکت در «کنگرهء دوم سکولار دموکرات های ایران» برای گروه قابل توجهی از ایرانیان فعال در مسائل سیاسی و سرشناسان اپوزیسیون و از طیف های متفاوت فرستاده و به احزاب و سازمان های سیاسی امکان ویژه ای برای بیان دیدگاه خود  در این کنگره داده شد،..
و سر انجام هم «داعش»!
 
مشام تیز
اگر به این مطلب بازگردیم که چه کسانی بیشتر از همگرایی و همسویی سازمان و احزاب اپوزیسیون برونمرز سخن گفته اند و خواهان جدی این مهم بوده اند، دست پُری نداریم. بیشترین این دعوت ها و نداها برای اتحاد اپوزیسیون از سوی مجریان برنامه های تلویزیونی و هنرمندان و عوام دیده شده است. جمهوری خواهان، پادشاهی خواهان، مجاهدین خلق و «مارکسیست» های اپوزیسیون سال هاست از همین جا، در برونمرز صف بندی کرده اند و می گویند که «فردا» از آن ماست و ما «بهترین» ایران، برای ایران هستیم. پس از سزارین بزرگ سیاسی درونمرز و خروج اصلاح طلبان نیز، این طیف هم به نیابت از سوی مردم ایران، خود را بهترین می خوانند و طبعن طبق قرائن در ایران طرفدار هم دارند. اقوام ایرانی نیز همیشه با نقد بر سیاست ها و مملکت داری «قوم فارس» بنوعی از درگیری و گفت و شنود با «فارس» ها دوری جسته اند. از این رو «گفتمان» تازه ای را که دبیر کل یک حزب با سابقهء اکراد کشورمان، حزب کوملهء کردستان ایران، مبنی بر همگرای و همسویی سازمان و شخصیت های سیاسی اپوزیسیون لازم می بیند، باید دلیلی و شاهدی بر  نیاز مبرم به دوران جدیدی در سپهر سیاسی ایران و یا همان «عصر نو» دانست. و نمی خواهم از تلاش برای همگرایی اپوزیسیون تحت ایدهء آلترناتیو سازی بنویسم که تعریفی از هموندانم باشد.
مشکل ایرانیان اگر با حکومت اسلامی ایران به سر و سامانی برسد و مردم از این پریشانی چند دهه ای رهائی بیابند، به نظر می رسد ادعای سلطنت طلبان و پادشاهی خواهان برای سال ها باید روی آتش داغ بماند و این دیگ بجوشد. یک طرف می گویند انقلاب بی مورد و اشتباه بوده و جمهوریت خواست مردم نبوده است و بهترین برای ایران، پادشاهی و یا سلطنت است. از طرف دیگر نیز بازگشت به قبل از انقلاب را غیر ضروری و خلاف تصمیم «درست» یا «اشتباه» مردم می دانند. از همین روست که من  مدت هاست در تعجب فرو رفته ام که چطور می توانیم با صراحت، سال هاست پادشاهی را که قرار  است تضمین کنندهء «دموکراسی» در ایران باشد، دکترین سیاسی واضح و لازم  ببینیم اما سکولاریسم را زیر رادیکال و چاقوی جراحی ببریم؟! گویی از مزخرفات مصباح یزدی و سفسطه های محمد خاتمی به تنگ آمده باشیم و یا از یکدیگر دلخور باشیم، پرسش مطرح می کنیم که 1)‌ «آیا اصلاً سکولاریسم برای ایران دموکرات لازم است؟»، و  اینکه، 2) «اصلاً کی گفته است که سکولاریسم خواست انقلاب مشروطه بوده است؟»  اگر کسی تنها و تنها اندیشه ها و تفکرات روشنفکران عهد انقلاب مشروطه را بخواند پاسخ پرسش دوم را می یابد و برای پرسش اول، جواب را باید اینگونه داد که: «نخیر! اگر همین بافت مورد نظر ملی مذهبی را اصلاح (بزک) نماییم به دموکراسی خواهیم رسید!». ستیزه کرد و لج بی احتراز          گفت در کافرستان بانگ نماز (مولوی).
امروزه مقابلهء فکری با سکولاریسم کار هر بزی نیست! گاوی چون مصباح یزدی می خواهد، هموطنان عزیز! آنسوی میدان مگر نمی بینیم لشکر و خیمه و شمشیر و نیزه های شریعت را، که صد ها سال است خواهان بازیابی قدرت خلفای اسلامی است؛ خلفایی که  بی شک موفق ترین و سازنده ترین شان «سکولارهای» زمان خود بودند. مگر چشم و گوشی نیست که ببینیم در خاورمیانه شریعت و سنت ِ قدرت طلب دارد چه میکند؟ دیگر منتظر چه هستیم تا بپذیریم «نهاد دین» را باید از حکومت جدا ساخت و به مسجد و خانه ها و تکیه ها باز گرداند؟ مگر نمی بینیم حکومت های اسرائیل و عراق و ایران هر روز بیش از پیش از سیاست های دین مدار استفاده می کنند تا حرف زورشان را به کرسی بنشانند؟ مگر بوی دود و باروت گروهک های شریعت کار را اسشمام نمی کنیم؟ مگر دیده نمی شود که برای هر شکست و هر نامرادی در حیات سیاسی و اجتماعی مردم خاورمیانه یک فریاد «وا دینا» بر می خیزد؟ بد نیست گاهی به این نکته هم فکر کرد که پیچاندن مفاهیم و به شک و تردید انداختن مردم، قدرت آنان را در تصمیم گیری کم می سازد. اکنون در داخل ایران که مدام روشنفکران نا چار هستند وارد بحث های کلامی «کم خطر» بشوند که، مثلاً، قوانین دینی برای زندگی خصوصی افراد هستند و نباید به قوانین اجتماعی مبدل شوند. اینگونه مباحث را نفی نمی توان کرد اما آن طرف چند تا آخوند به گفتهء خودشان «بی کار» هم منتظرند که یک دوجین قانون اسلامی را بکشانند به میدان روزنامه ها و تلویزیون و رادیو ها تا مردم را مأیوس و خسته سازند که: چرا، می شود این قوانین را در جامعه هم اجرا کرد! در حالی که بی شک اکثریت مردم ایران اکنون خواهان جدایی دین از حکومت و رفع تبعیض های مقرره از سوی ملایان هستند که «این» همان سکولاریسم است. مردم نیاز به صراحت و شفاف گویی کاربردی روشنفکران دارند نه اینکه بحث های کلامی و تئوریک که دوباره همهء این بحث ها  تلقیح شده، سزارین بشوند و یک نوزادی مثل «اصلاحات» بزایند
 
هزار دستان
دعوتی از سوی کمیتهء برگزار کنندهء کنگرهء برای هزار نفر ایرانی فعال و شناخته شده در اپوزیسیون برونمرز فرستاده شده است. طبعاً از آنجایی که هر اقدام جدیدی می تواند یک سری عکس العمل را در فرهنگ ما بدنبال داشته باشد، و از ایراد و تذکر هم گریزی نیست، این اقدام نیز از هم اکنون، چه در داخل سازمان های برگزار کننده و چه در بیرون از جمع برگزار کنندگان، نقد و پرسش را بر انگیخته است. دلایل آن هم از قبل قابل پیش بینی بود. نخست اینکه طبق «سنت» و عادت سال ها اینگونه دعوت ها برای شخصیت های شناخته شده باید که بطور شخصی و با رعایت سلسله مراتب فرستاده شود. دیگر آنکه چینش نام های افراد در کنار هم می بایست بر اساس «سنت» و «پایگان» ها و «مرام» ها می بود؛ بی شک  نام سازمان ها و دسته بندی هایی  که در ابتدای این نوشتار آوردم، از این می گوید که در طول سی دههء گذشته مبارزان سیاسی برونمرز به این نتیجه رسیده اند که این اردوهای سیاسی و فاصله های «فیزیکی» بسیار لازم و غیر قابل مسامحه هستند. با این حال کمیتهء برگزاری کنگره بر آن شد تا تلاشی کند که، پس از سه دهه،  اگر بشود دو روز و یک شام، ایرانیان مخالف با حکومت جمهوری اسلامی را بدور هم، به شنیدن یکدیگر و تحمل یکدیگر دعوت نماید. از این رو باید گفت که: «آیا به همین سادگی؟!» و پاسخ این است که: بله! به همین راحتی! باید زمانی بتوان بی آنکه بدانیم در فردای ایران در چه سمت و مقامی نشسته ایم،  دور هم بنشینیم! «امروز» می توانیم به کنار هم بنشینیم  چرا که بی شک «عداوتی» در بین ما نیست و عدوی اصلی در درونمرز پا بر جاست.
این کنگره همچنین در بخش فعالیت های هنری یک کلیسا برگزار می شود؛ سکولاریسم را با مذهب حکومتی سر ناسازگاری است. امید که در آینده برنامه های سکولار دموکرات های ایرانی در دیگر مکان ها و یا زیر مجموعه مکان های دینی و مذهبی برگزار گردند.
 
آوای بوف
می گویند زمانی محمد رضا شاه پهلوی به صدام حسین می گوید که: « من و تو می توانیم جنگی را آغاز کنیم اما پایان آن جنگ دیگر با ما نیست!» البته گویی این جمله برای آرام کردن تب و شور صدام حسین به جنگ و کشور گشایی بوده است. و بعد ها روح الله خمینی این بهانه و انگیزه را به صدام حسین داد. هدفم از آوردن این روایت این بود که آن جنگی که سال ها پیش با حملهء عراق به ایران روی داد هنوز نیز روزهای پایان خودش را نمی بیند. داعش نیز برخاسته از رویایی است که صدام و مردان جنگی اش در سر داشتند. به هر روی این عراق که زیر صد سال جغرافیا دارد، اینک چه بسا در آغاز کشت و كشتاری بزرگ است. اگر قدری بهوش بمانیم و از این نخوت بر خیزیم، همه بی شک نگران هستیم که ایران بدست ملایان جنگجو و مهندسین جادهء بهشت به آتش ماجراجویی دیگر گرفتار نشود!
می دانیم که در دل گروه و افراد اندکی از ایرانیان درونمرز و برونمرز آرزوی سرنوشتی چون عراق برای ایران هست تا شاید رویاهای تجزیه طلبانه شان رنگی یابد. اما مهم، اینجا نقش اپوزیسیون برونمرز است. هنوز این جمعیت پنج میلیونی که سرشار است از شخصیت های علمی، فرهنگی و سیاسی می تواند در حکم سدی باشد برای حفظ ایران از هرج و مرج و نقشه ها و طرح های سیاهی که برای خاورمیانه میتوانند در راه باشند. باید خویشتن را فراموش کرد. باید کیش خود را فراموش کرد. باید در اتحادی که تار و پودش وطن دوستی است به دور هم نشست و تنهایی را سوازند. باید دلگیری ها، جفاهای سهوی و عمدی را بخشید و به ساختن آن «سد بزرگ» دل نشاند و پایان لاف های رژیم را سرائید. سال ها به سرعت می گذرند.
دیروزی، صدام، سیگار برگ بر لب، برنو شلیک می کرد، و اینک «ملک» او روزها و شب ها است که بوی آتش و دود می دهد. ملایان و این چند صد هزار سپاهی و بسیجی نیز فردایی را که دیروزی باشد در پیش دارند و آن روز، ما پنج میلیون که در آزادی به سر می بریم می توانیم ایران را دست کم از بخشی از مصائب و مشقات حفظ نماییم. می توانیم سلطنت طلب، جمهوریخواه، خودگردان خواه، سنی، شیعه، بهایی، مسیحی، یهودی، کافر، کرد، فارس، ترک، عرب و بلوچ و ترکمن آن دیار را یار و یاور باشیم، اما تنها و تنها با اتحاد!
 


 


در پستخانه ی هپلی(3)هپلی هلال را رؤیت کرد!-اسمال کوری و تاکتیک تیمور لنگ
 

http://www.iranliberal.com/  سایت ایران لیبرال

در پستخانه ی ھپلی3

بھ ھپلی نامھ بنویسید و پرسش ھای خود را مطرح کنید.

hapali@iranliberal.com

 ھپلی ھلال را رؤیت کرد!

در ابتدای ماه رمضان رؤیت ھلال ھمیشھ اسباب نزاع و کشمکش بین علمای اعلام است. امسال ھپلی ھم کھ ازمراجع مسلم تقلید بھ شمار می آید، ھرچند معمولاً مقلدان حقش را می خورند، رؤیت ھلال رمضان را بھ اطلاع عموم مسلمین و مسلمات می رساند و بھ ھمگان اطلاع می دھد کھ بیخود در آسمان دنبال ھلال نگردند. ھلال اصلی شکم روزه دار است کھ در این عکس بھ روشنی

ھویداست و حلول رمضان را بھ ھمھ ی سحری خوران و افطار کنان مژده می دھد.

اسمال کوری و تاکتیک تیمور لنگ

ھپلی عھد کرده بود دیگرسراغ اسمال کوری نرود علی الخصوص کھ بھ کنگره ای کھ

از سکولارھا اخیرا تدارک دیده بود برای ھمھ نامھ ی فدایت شوم نوشتھ بود ولی برای مخلص کھ سالیان دراز است ارادت خاصی بھ ایشان دارم کم محبتی کرده بود و حتا ای میلی نفرستاده بود، بیخود نیست کھ می گویند از دل برود ھر آنکھ از دیده برفت.

اما چھ کنم ھر چھ کردم و باخود جنگیدم ثمر نداد و بھ ویژه آنکھ مقالھ اخیرش با عنوان »در آزمون تیمور لنگ« کھ پشتکار را از مورچھ آموختھ بود بشدت مرا منقلب نمود و چشمم را بھ حقایق دنیا باز کرد. مرد زحمتکشی از آل قلم و ازتبار آوانگاردھای موج نو شعری کھ قدیم در تھران دوجینش دو ریال بود و حالا عتیقھ شده و از خاک خوردگان دانشکده شنگول و منگول کھ پیشگام روشنفکران مذھبی بودند، چنین فروتنانھ شب و روز آنھم فقط محض خاطر خدا و فقط برای وصل کردن اپوزیسیون بھ شازده ) نخ شاکلھ ( اینجور زحمت می کشد. واقعا اشکم در آمد و حیفم آمد چند کلمھ ای ننویسم بویژه کھ گلھ مند بود:

» مصدقی ھا و اھالی جبھھ ملی کھن بیخ تا کسی کتباً و رسماً قبول نکند کھ 28 مرداد کودتای امریکائی بوده بھ محفل خود راھش نمی دھند و حاضرند با شیطان )اعم از کوچک و بزرگ( مذاکره کنند اما با پادشاھی خواھان جلیس و ھمنشین نشوند.«

اسمال کوری در لباس احرام ھنگام گذار از آتش تجربھ ھای فرھنگی و انسانی

واقعا درست است . من ازھمھ ی مصدقی ھا و جبھھ ملی و سران آن مصرانھ می خواھم کھ کج تابی و سرکشی را کنار بگذارند و دستکم بھ خاطر پیدا کردن چنین لقب موج نویی زیبایی» اھالی جبھھ ی ملی کھن بیخ « از خر شیطان یپاده شوند و با یک نشستی دل شازده را خوش کنند کھ دل اسمال کوری ما را ھم بدست آورده باشند. آخر یک کودتای ناقابل آنھم پس از اینھمھ سال دیگر جای بحث و قال ومقال ندارد.

استاد اسمال کوری بخصوص با ذکر خاطره ای از جوانی ھایش کھ دلبر دختران تازه شاعر بود، جگر مرا بھ آتش کشیدند:

»بھ یادم ھست کھ چھل سال پیش، آنوقت ھا کھ دین و ایمانی داشتم، سفری بھ مکھ کردم و آداب حج بجا آوردم. من ھم با آن بقیھ کھ از ھمھ جا آمده بودند، پیچیده در کفنی بھ نام لباس احرام، از وادی ھای خشگ و کوه ھای کوتولھء اطراف مکھ گذشتھ بودم، طواف و سعی کرده بودم، موئی را کھ آن زمان داشتم بھ تیغ سلمانی عرب سپرده بودم، و بعد ھم سوار ھواپیما شده و بھ خانھ برگشتھ بودم. در ظاھر نھ اتفاقی افتاده بود و نھ تغییر مھمی صورت گرفتھ بود. برخی از رفقا البتھ سری بھ تحیر و حسرت تکان می دادند کھ فلانی بھ سرش زده است. اما من می دانستم کھ در من ھمھ چیز تغییر کرده است، چشمم بھ واقعیت ھای جھان فلک زدهء اسلام باز شده است، و مذھب و »آداب و ترتیب« از دلم پر کشیده و رفتھ اند. آن روزھا ھم اگر از من می پرسیدند کھ »رفتی و برگشتی و چھ شد؟« لابد توقع داشتند کھ جواب شان »ھیچ« باشد، اما من کھ بھر حال از کوران تجربھ ای اجتماعی، فرھنگی و انسانی گذشتھ بودم، ھنوز و بلافاصلھ نمی توانستم بگویم کھ چرا ناگزیر با روز قبل از رفتنم متفاوت شده بودم.« و دلسوزانھ و فیلسوفانھ می افزایند:»می رویم، می نشینیم، بھ سخنان ھمدیگر گوش جان می سپاریم، گفتگو می کنیم، شبی را ھم با شعر وادبیات و ھنر سکولارمان آشناتر می شویم و چون برگشتیم قطعاً ھمانی نخواھیم بود کھ رفتھ بودیم.«

این اول بار است کھ می بینم در این اپوزیسیون یکی پا جلو گذاشتھ و گردھمایی ترتیب داده و شرکت در آنرا بھ سفر حج مانند کرده. لابد ھرکس در آن شرکت کند بھ دریافت لقب »حاجی اسماعیلی« مفتخر خواھد شد و دنیا و آخرتش با ھم درست خواھد شد.

من واقعا از مصدقی ھا و سران جبھھ ملی می خواھم تا بقیھ دین و ایمان ایشان از دست نرفتھ و الباقی موھایشان بدست باد سپرده نشده بھ دعوت این چکیده و عنصر از کوران تجربھ ھا گذشتھ ھرچھ زودتر لبیک بگویند و تا محل کنفرانس بروند، مدتی لی لی کنند و چند بار دور اسمال بچرخند و چندتایی ھم سنگ بھ دشمنان اسمال بیاندازند کھ حجشان کامل باشد. اجرشان با ھمان ھایی کھ خرج کنفرانس را داده اند..