Your browser version is outdated. We recommend that you update your browser to the latest version.

پيام اميرحسين آموئی

به دومين کنگرهء سکولار دموکرات های ايران

عزیزان شرکت کننده در کنگره،

نیازی به مقدمه نویسی نیست؛ هر آنچه را که در زیر می‌خوانید "حرفی است از هزاران، کاندر عبارت آمد".

بحث یا مسألۀ سکولار دموکراسی

گر نیستت رضائی، حکم قضا بگردان (حافظ)

و تعبیر کامل و تاریخی سخن بسیار سنجیده و سراسر اشک و درد خاقانی را که آتش به جان ما می‌زند از ندانم کاری‌هامان در گذشتۀ تاریخ مان، بی‌شک اکنون سخن حال ماست، که گفت:

یـک ره، ز ره دَجـلـه، منـزل بـه مـدائـن کـن

وز دیـده دوم دجـله بـر خاک مدائن ران

خود دجله چنان گرید صد دجلهٔ خون گویی

کـز گرمی خوناب اش آتش چَکد از مژگان

بحث خوناب آتشین اشک ما بر حال و روز ایران و ایرانیان، بحث سکولار دموکراسی، بحث ساده‌ترین و دردناک ‌ترین موضوعات است. راه دور نروید و موضوع را پیچیده نکنید. ساده ترین موضوعات، موضوعات مربوط به همه است. مربوط به "من" است، و در اینجا یا آنجا "من" همان "تو" است؛ "من" همین "ما"ست و "ما" همان "شما"ست.

این بحث به هیچ وجه ربطی به مسائلی نظیر ایدئولوژی ‌سازی و فرقه ‌بازی و از این قبیل موضوعات ندارد؛ چه، سکولار دموکراسی، همان گونه که از معنایش بر می‌آید، مسألۀ تأمین دموکراتیک و غیرجانبدارانۀ حقوق شهروندی همۀ مردم و فرد فرد آحاد ملت است!

پس، اجازه بدهید حتی از ساده‌ترین مسائل و مشکلات "من" یا "ما" شروع کنم:

می دانیم که حداقل عوامل ضروری برای ادامۀ حیات و بقاء، اکسیژن است و آب، و خوراک است و سرپناه. اما از این میان آنچه که اساسی‌ترین است اکسیژن است. انسان باید زنده باشد تا در پی خوراک و سرپناه برخیزد. انسان بدون اکسیژن دچار خفقان خواهد شد. شرایط امروز ایران شرایط خفقان مضاعف است. فکر نکنید که مقصودم از خفقان فقط خفقان ناشی از فقدان اکسیژنِ آزادی است؛ خیر، منظور همین فقدان عنصر اکسیژن هم هست.

امروز در ایران واقعاً به اکسیژن طبیعی هم نیاز داریم تا زنده بمانیم. هر روز می‌شنویم که هوای تهران و برخی از شهرهای دیگر ایران در اثر آلودگی از مرز خطر گذشته و عده‌ای را مسموم و بیمار و روانۀ بیمارستان می‌کند. گاه چندین روز مدارس تعطیل می‌شوند. مدتی است که گرد و غبار و ریزگردها، فضای معمولی کشور را آلوده کرده و در تدارک تحمیل مرگ بر ایرانیان است. اما رژیمِ ولایت مطلقه، که در اندیشۀ اسلامیزه کردن تمامی ارکان زندگی و فرهنگ ایران است و به مقنعه و ساپورت خانم‌ها بیش‌تر بها می‌دهد تا سلامت جسم و روح آنان، نه تنها اقدامی برای بهبود وضع هوا نمی‌کند، بل که حتی به فکر حل آن هم نیست. همین بی‌توجهی و بی‌فکری است که نه تنها مردم عادی، که خود معتقدان و فرزندان و اعضاءِ خانواده‌های معتقدان  به ولایت و پاسداران را هم تهدید می‌کند. فقدان هوای پاک و پر اکسیژن نه تنها آثار مرگباری بر زندگی ایرانیان، که حتی بر زندگی جانوران و گیاهان و طبیعت ایران هم به جای گذاشته است.

در این هوای مسموم و آلوده است که، ایرانیان، همۀ ایرانیان، نه فقط مردم عادی، به دنبال تهیۀ ارزاق و خوراک اند. جدا از خیل عظیم کسانی که حتی از پس خریدن یک قرص نان هم بر نمی‌آیند تا با آب سالم دفع جوع کنند، آیا دیگران، جز اندکی، می توانند خوراک سالم مورد نیاز را به بهای مناسب بیابند؟ تا به حال، بارها خبر مسمومیت آب آشامیدنی و سمی بودن آن را شنیده‌اید؛ بارها خبر توزیع گوشت فاسد را نیز. می‌دانیم که حتی گوشت چهارپایان و مردار نیز توزیع شده است. گاه مردم در اثر کمبود و ناتوانی در پرداخت بهای گران گوشت، به شکار پرندگان از جمله گنجشگ نیز روی آورده‌اند. بیچاره گنجشک‌ها هم در تحت ستم دینی این نظام فقاهتی هستند. رژیمی که حتی به جانوران، از جمله سگ، این حیوان نجیب و نجات دهندۀ جان انسان‌ها از زیر آوار زلزله، نیز رحم نمی‌کند.

یکی از مهم‌ترین عوامل حفظ محیط سالم پاسداری از حیات سبز در ایران است. رژیم حتی توجهی به امر حیاتی حفظ جنگل‌های ایران ندارد. ملایان حاکم ناتوان از درک اهمیت حفظ محیط طبیعی سالم اند. به کرّات می‌شنویم که بخشی از جنگلی در جایی از میان رفته و یا آن را از بین برده اند. گاه در اثر درخت‌اندازی و ریشه کنی زمین همواری ایجاد کرده اند که پس از فروش و رفتن درآمدش به جیب سودجویان ضدمردمی، به موارد استفادۀ ضد طبیعی رسیده است. گاه قطع درختان جنگل به رانش زمین منجر شده تا جایی که برخی از گزارشگران به درستی از "قهر طبیعت با مُجَوّز مدیران" خبر داده‌اند.

در چنین شرایطی است که خانواده‌ها زندگی می‌کنند؛ حتی خانواده‌های نظامیان و پاسداران و بسیجیان. در چنین شرایطی است که مطابق پیشنهادها و تشویق‌ها و فتاوی مراجع البته اَعلم، ازدواج جوانان تبلیغ و ترویج و بل که تحمیل می‌شود. می‌خوانیم که در سال 92 بیش از 50 هزار دختر زیر 15سال ازدواج کرده‌اند! و تازه این آمار ممکن است آمار واقعی نباشد. مثلاً، فروش دختر بچه‌ها به کسانی که نانی در دهان شان بگذارند، بدون شک خارج از این آمار اسفبار است.

رژیمی که نمی‌تواند به ایرانیان هوا و آب و خوراک سالم و کار مناسب بدهد، آنان را ناگزیر از ازدواج و تولید مثل می‌کند تا در آینده یا به گوشت دم توپ تبدیل شوند و یا به خیل فقرا و گدایان و معتادان و مجرمان افزوده گردند. مدت‌هاست که می‌خوانیم بیش از بیست در صد ازدواج‌ها در ایران به طلاق می انجامد. آمار معتادان ایران به بیش از سه میلیون و نیم رسیده است که یک چهارم شان مبتلا به ایدز هستند. نیروی انتظامی گزارش می‌کند که در طی سال‌های نود و یک و نود و دو، 34 میلیون تلفن و شکایت به پلیس شده که 12 میلیون آن منجر به اجرای مأموریت شده است! دوازده میلیون رقم پذیرفته شده توسط خود نیروهای انتظامی است! البته ما در واقع نباید شک کنیم که رقم نخستین بسیار نزدیک‌تر به تعداد واقعی جرایم صورت گرفته است که تقریباً برابر با نیمی از جمعیت ایران است.

در چنین شرایطی است که زنان و دختران جوان درمانده به خیل زنان خیابانی می‌پیوندند و سن تن فروشی و روسپی‌گری اسلامی به مرز وحشتناک سیزده سال می‌رسد. کجاست  خاقانی که ببیند داستان ایوان مدائن چگونه اکنون به بزرگترین افتضاح اخلاقی و درد تاریخ ما ایرانیان تبدیل شده است. آیا می‌توانید تصور کنید که دختران ما، یعنی دختران شما، یعنی بستگان ما و شما، در میان آنان هستند؟ آیا آنان دختران میهن ما و هموطنان ما، آیا سرمایه‌های ما نیستند؟ این است وضع اخلاق عمومی دینکاران حاکم در ایران که عزم جزم کرده اند ایران را به ویرانه‌ای اسلامی تبدیل کنند.

پدران خانواده، کارگران، زحمتکشان، معلمان، کارمندان، آنان که می‌خواهند روزی خود را با کار شرافتمندانه تأمین کنند، اگر کاری داشته باشند، تا شاید همسر و دختران خود را از مصیبت و شوربختی برهانند، در عین قرار داشتن در تحت استثماری لجام گسیخته، ماه‌هاست که حقوق نگرفته‌اند. فقاهت اسلامی هم بهایی که نمی‌دهد هیچ، بر عکس، آنان را در پی اعتراض به عدم دریافت حقوق و یا شرایط سخت کار به محبس می‌کشاند. کارگران در اعتصاب و زندان‌ و در حال مرگ هستند. هر روز خبر اعتصاب غذای آنان را می‌شنویم و می‌بینیم که روحانیان حکومتی وقعی نمی گذارند که هیچ بر شدت فشار می‌افزایند. چرخ تولید نیز در واقع خوابیده است و آنچه هم که تولید می‌شود در واقع از آن خود ما نیست. 

در زمینۀ تعلیم و تربیت، همه می‌دانیم که روز به روز از کیفیت علم و هنر کاسته و بر کمیت تعلیمات زوری اسلامی افزوده می‌شود. مطالب کتاب‌ها دائماً در حال تجدید نظر و در معرض مسخ کامل اند. کودکان ما با چهره‌های غمگین به مدرسه‌های غیر استاندارد و خطرناک می‌روند و با چهره‌های غمبار به خانه، که خود معلوم نيست چگونه جایی است، باز می گردند. دختران را ضمن اجبار به پوشش ناسالم و نامبارک اسلامی به مسیرهای خاصی هدایت می‌کنند تا وارد عرصۀ اجتماعی نشوند و به فکر احیاء حقوق برابر خود نیفتند. در روستاها و شهرهای دور و عقب مانده کودکان گاه قربانی حوادثی نظیر آتش سوزی می‌شوند. در مدارس فرهنگ و هویت ایرانی به هیچ گرفته می‌شود و افکار ناسالم به بهانۀ آموزش دین به زور در مغز جوانان و نو نهالان ایرانی کاشته می‌شود. معلمان در تحت فشارند: اخیراً استعلام از نهادهای امنیتی برای گـُزینش معلمان و گـَزیدن ایرانیان اجباری شده. علی‌رغم همۀ این‌ها همچنان پرداخت حقوق به معلمان ناچیز و گاه معوق مانده است.

دانشگاه‌ها را نیز به مرز تخریب کامل رسانده‌اند. استخدام اساتید فاقد پایه و بنیان درست علمی و اخلاقی است. ضوابط استخدام تنها التزام به عواملی است که بقاء و دوام قدرت را در دست ملایان حکومتی تضمین کند. اساتید خوب، اگر هنوز از پس انقلاب فرهنگی سیاه و خونین و مداوم، باقی مانده باشند، یا اندک اندک دو باره کنار گذاشته می‌شوند و یا آن قدر بر آنان فشار می‌آورند که خود عرصۀ دانشگاه را ترک و به خارج از کشور کوچ کنند. کار ولایت به جایی رسیده است که آخوندهای ضد علم را در رأس دانشگاه‌ها می‌گمارد. دانشجویان را نیز هر روز بیش از پیش در فشار می‌گذارند و راه ورودشان را به دانشگاه سد می‌کنند. فرار مغزها از کشور دیگر به یک امر عادی تبدیل شده است. مغزهای پیشرفتۀ ایرانیان امروز در خارج از ایران به خدمت بیگانگان در می‌آیند.

در مورد گردش امور دولتی و دیگر سازمان‌ها نیز همه می‌دانیم که  هیچ کدام به درستی وظایف خود را انجام نمی‌دهند. اخبار اختلاس و پولشویی‌های نجومی و رانت خواری و احتکار و سوء استفاده از موقعیت و پشت هم اندازی و رشوه خواری و گران فروشی و در رفتن از زیر کار و غیره و غیره حد و مرز نمی شناسد. نیروهای انتظامی کار خود را به درستی انجام نمی‌دهند. پاسداران و سازمان‌های جهنمی امنیتی در تمام امور و حتی خصوصی‌ترین امور مردم دخالت می‌کنند. در منازل، حتی در خانه‌های روحانیان، ابزار شنود و دیدار مخفیانه کار می‌گذارند و از ایراد هر اتهام بی پایه و اساسی به افراد ابایی ندارند. مکالمات را شنود می کنند و در روزگار تاریک و ظلمزدۀ ایران، در "دارالظـُلم" ایران، در برابر دوربین به زنان و مردان، حتی به زنانی که زمانی نمایندۀ مجلس بودند، آن هم درست در زمانی که اذان از بلندگو پخش می‌گردد، اهانت روا می‌دارند و آنان را با لمپنیزم بی‌مغزانۀ خود تهدید و هدف رکیک ترین فحاشی‌ها می‌کنند و ابایی هم ندارند. نه تنها از زنان دلجویی نمی کنند که فحاشان را مورد حمایت و مرحمت قرار می‌دهند. آیا به ندای زنانی که خواستار حقوق برابر خویش اند و از ظلم به جان آمده اند گوش می کنند؟ آیا آنان را به بدترین شکل در خیابان‌ها نمی‌کشند و قاتلان شان را مورد حمایت قرار نمی‌دهند؟

آیا این امور چیزی بیش از امور سادۀ زندگی، یعنی امنیت سلامت و جان انسان‌ها هستند‌؟ آیا ایرانیان هموطنان خویش نیستند؟ آیا اینان خواهران و برادران و فرزندان و هم میهنان ما نیستند که در میان شعله‌های آتش خشم و غضب و تعصب دینی و دین‌نمایی می‌سوزند؟ آیا اینان عزیزان ما نیستند که در این شرایط غمبار همچنان شرافتمندانه می کوشند تا راهی و چاره‌ای برای روزگار سیاه مملکت بیابند و سرکوب نشوند؟ آیا ایرانیان می‌توانند وضع موجود را ادامه دهند؟ و در این میان آیا آنان که در اندیشۀ فرار از ایرانند شایستۀ انتقادند؟ امروز حتی جانوران و درختان و رودها و دریاچه‌های ایران نیز حق فرار از ایران دارند، چه رسد به تمامی زنان و دختران و کودکان و جوانان و دانشجویان و حتی گاه روحانیان برکنار از این گروه نابخردان.

آیا بدون درخواست یک نظام سیاسی ـ اداری ِ درست امکان بقای ایران هست؟ و اگر هست، آیا این ایران در آیندۀ نزدیک مبدل به سرزمین خشک و خرابه ای نخواهد شد که چندین میلیون بیمار و بیکار در آن زیست و اقدام به هر عمل ناشایستی، از جمله جنگ داخلی و فروش میهن به بیگانگان، می کنند؟ آیا در چنین شرایطی ایران با خطر تجزیه روبرو نخواهد شد؟ آیا آزار دگر اندیشان، سنیان و پیروان دیگر مذاهب به وحدت و انسجام ایرانیان لطمه نخواهد زد؟

از سوی دیگر، ایران در میان خانوادۀ ملل نیازمند جایگاه محترمانۀ خویش است. در میان خانوادۀ ملل، ایرانیان ارزش و اعتبار خود را به عنوان یک دولت- ملت سرفراز از نظر سیاسی و اقتصادی و دیپلماتیک از دست داده‌اند. گماشتگان رژیم معمولاً از میان افرادی گزیده می‌شوند که از وابستگان مطلق به رژیم اند و اختیاری از خود ندارند. اینان معمولاً کسانی هستند فاقد توانایی‌ها و مهارت‌ها و ارزش‌های میهن پرستی و مردم دوستی که لازمۀ مأموریت خطیر آنان است و اگر استثنائاتی در میان آنان باشد، به زودی شناسایی و برکنار می‌شوند و یا خود به ممالک خارجی می کوچند و پناهنده می‌شوند.

در زمینۀ سیاست خارجی هم بهتر از هرکس می دانید که جدا از حمله به سفارتخانه‌ها به بهانۀ مبارزه با شیاطین اصغر و اکبر و ترورهای خارجی، اخیراً نقش ایران در عراق گام در یک مرحلۀ ماجراجویانه گذاشته و ایران را در چشم کسانی که خواهان بروز جنگی دیگر در منطقه، و مخصوصاً میان عراق داعش ‌زده (خلافت سنی)  و ایران فقاهت‌ کوفته (امامت شیعی) هستند، به یک طعمۀ نان و ابدار دیگر تبدیل کرده است. این ماجراجویی می تواند در کنار عواملی که در بالا گفته شد، ایران را یک بار دیگر به میدان جنگ و تخریب  و نابودی بکشاند و نه تنها جان مردم عادی که سینۀ نظامیان و پاسداران و بسیجیان را هم آماج گلوله‌های ارتجاعی داعشی کند.

نه تنها مردم عادی، یعنی ما یا شما، من یا تو، نه تنها افراد وابسته به سازمان‌های گوناگون سیاسی، که برخی از آن‌ها حتی از حامیان رژیم بودند، بل که حتی اگر رئیس جمهور یا نخست‌وزیر و یا وکیل همین رژیم نیز بوده باشید، باز هم از امنیت برخوردار نبودید و نیستید. به این سی و پنج سال گذشته نگاه کنید: تنها مردم عادی نبوده اند که در برابر مخالفت با رژیم و مظالم اش به زندان افتاده و اعدام شده‌اند، تنها قربانیان سازمان‌های سیاسی گوناگون نبوده‌اند که به مسلخ فرستاده شده‌اند، تنها جانباختگان یا شهدای سال‌های شصت و هشتاد نبوده اند که مورد تهدید و تجاوز و قتل عام واقع شده اند، تنها زنان و مردان روشن و مبارز نبوده‌اند که بی‌شرمانه مورد تجاوز لمپن- بازجویان و پاسداران به اصطلاح مسلمان رژیم قرار گرفته و اعدام شده‌اند؛ این رژیم حتی! حتی! حتی! به رؤسای جمهور و نخست وزیران و نمایندگان و شخصیت‌های وابسته به خود نیز رحم نکرده است! از کودتا علیه جمهوری دکتر بنی صدر را در نظر بگیرید تا دولت بازرگان و سپس خاتمی و رفسنجانی و دولت مهندس موسوی و ریاست مجلس کروبی و وزارت عبدالله نوری و مهاجرانی و شخصیت‌هایی مثل منتظری و سید حسن خمینی و قابل و اشکوری و بسیاری از دیگران و دیگران و حتی همین احمدی‌نژاد و اخیراً هم، هنوز یک سال و اندی نگذشته، مخالفت و بی‌احترامی و سنگ اندازی به همین آقای روحانی. مجالس ِ مجلسی ِ کتک کاری و فحاشی برخی از این "روحانیانِ" به نمایندگان اصلاح طلب که دیگر داستانی است که بر هر سر بازاری هست. گویا قربانی بعدی آقای مطهری باشد!

در همین زمینه توجه شما را به یک نکتۀ دیگر هم جلب کنم: رژیم حتی به سرداران سپاه خود و نیز به مأموران شکنجۀ خودش هم رحم نمی کند: سعید امامی را که به یاد دارید؟ ما تنها شنیدیم که او با خوردن داروی بهداشتی خود کشی کرده است. این حرف دروغ تر از آن است که پذیرفتنی باشد.

اما ما، یعنی شما، یعنی من یا تو، توجهی به حقوق شهروندی و انسانی یک شکنجه گر رژیم نکرده‌ایم!؛ شکنجه گری که مورد ظلم رژیمی قرار گرفت که در خدمت آن بود! و ما باید از حقوق اش، به عنوان فردی که شکنجه شد و سپس به قتل رسانده شد، دفاع می کردیم! به این دلیل ساده که هر فردی باید در هر مقامی که هست، چه مجرم باشد چه غیر مجرم، چه شکنجه گر باشد چه غیر آن از حقوق شهروندی مدرن خود، از حقوق سکولار دموکراتیک خود، برخوردار باشد. وسعت قلب و سعۀ صدر سکولار دموکراسی وسعت دل دریاست و صبر آن صبری است بر پایۀ پاسداری از حقوق همۀ شهروندان بدون استثناء، چه اگر جز این باشد، داستان استبداد و بازتولیدش در تحت نامی دیگر تکرار خواهد شد.

آیا می توان گفت که چنین حکومت و دولت اسلامی ذره‌ای حسن اخلاق، لیاقت و توانایی و حس مسئولیت در حل این معضلات دارد؟ آیا ادامۀ چنین رژیمی می‌تواند حتی ضامن حفظ و بقای مملکت باشد؟ آیا این حکومت اسلامی ولایت فقیه می‌تواند حتی به بستگان و وابستگان خودش امنیت و احترام شایستۀ زندگی در روزگار نو ببخشد و یا به آنان رحم کند؟ آیا می‌تواند به مردم عادی امنیت و احترام و آزادی بدهد؟ آیا ذرة‌المثقالی احتمال سمت‌گیری درست در این رژیم وجود دارد؟ آیا این رژیم که ادعای اسلام دارد، به معنای آیۀ چهلم سورۀ "نساء" که می گوید «إِنَّ اللَّـهَ لَا يَظْلِمُ مِثْقَالَ ذَرَّ‌ةٍ وَإِن تَكُ حَسَنَةً يُضَاعِفْهَا وَيُؤْتِ مِن لَّدُنْهُ أَجْرً‌ا عَظِيمًا» (خداوند کوچک‌ترین ذره ای ظلم نمی‌کند. اگر نیکی‌ای باشد آن را دو برابر می کند و مزدی کرامند بدان می‌دهد.) به مردم مظلوم ایران و علی الخصوص به زحمتکشان و زنان و جوانان و کودکان رحم و نیکی می کند؟

پاسخ مثبت ما را به کجا می‌کشاند؟ آیا باید، مثل کبک، سر به زیر برف کرد و نیستی و نابودی ایران و ایرانیان را به نظاره نشست؟ مسئولیت پذیری در حل مسائل فوق که صرفاً مسائلی غیرسیاسی اند، مسائل جانی اند، مسائل  طبیعی اند. امروز حتی طبیعت ایران از این وضع به ستوه آمده و متحد جنبش سکولار دموکراسی شده است! امروز حتی طبیعت ایران به این سکولار دموکراسی نیاز دارد. کجاست حس هم‌اندیشی و همکلامی و همگامی؟

امروز حتی وابستگان این رژیم به این سکولار دموکراسی نیازمندند! امروز حتی وابستگان به رژیم باید از برقراری سکولار دموکراسی در ایران حمایت و بدان اعتنای عمیق کنند، زیرا که ایران به فرزندان آنان نیز تعلق دارد؛ فرزندانی که از سیرت واقعی اعمال پدران شان و رهبران شان آگاه نیستند؛ فرزندان و همسرانی که ممکن است مانند همسر سعید امامی‌ها قربانی خطاهای پدر یا شوهر شده باشند و یا در آینده قربانی شوند. امروز جزء جزء هستی ایران به این همای آزادی و دموکراتیک نیاز دارد تا ایرانیان همه بتوانند راهی درست پیش گیرند.

به فشرده ترین شکل ممکن، به همهء اين هموطنان عرض کنم:

اگر مهره‌ای فریب خورده یا ناچار از رژیم هستید، اگر از نظامیان رژیم هستید، اگر روحانی صادق و بی‌گناهی هستید، اگر روشنفکر دینی کناره گرفته‌ای هستید، اگر زمانی فریب خورده بودید و اکنون از ناآگاهی بیرون آمده‌اید، و جدائی نهادهای دینی از نهادهای حکومتی را درست می دانید، اگر در اندیشۀ ایرانی آباد و آزاد هستید، اگر در اندیشۀ رهایی خویش و انسان‌های در رنج هستید، اگر به برابری اقتصادی و اجتماعی می‌اندیشید، اگر کارگر یا کارمند هستید، اگر معلم یا شاگرد هستید، اگر هنرمند یا دانشمند هستید، اگر خود را مشروطه خواه، جمهوری خواه، دموکرات، سکولار دموکرات، سوسیال-دموکرات و سوسیالیست می‌دانید، اگر حزبی یا غیر حزبی هستید، اگر مسیحی یا مسلمان، زرتشی یا یهودی، بهایی و یا پیرو هر دین دیگری هستید و خواهان آزادی و حقوق شهروندی خود هستید، اگر دیندار یا غیردیندار هستید، اگر در ایران و یا در خارج از ایران هستید و از دوری میهن رنج می‌برید، همه، چه زن باشید، چه مرد، چه پیر باشید، چه جوان، باید بدانیم که سکولار دموکراسی گام نخست رهایی همۀ ما و شماست؛ زیرا که سکولار دموکراسی ضد دین نیست، ضد ایدئولوژی نیست، ضد انسان نیست، ضد طبیعت نیست، بل که، بر عکس، سکولار دموکراسی نظام مبتنی بر حقوق شهروندی، بر پایۀ حقوق انسانی پذیرفته شده در دنیای مدرن است و ضامن آزادی تمام کسانی که نام شان به طور عام در این جا برده شده.

نام تان هرچه باشد، و سیاست تان هر گونه که باشد، اگر حکومتی دموکراتیک و غیر دینی و غیر ایدئولوژیک می خواهید، پس بدانید که ما همه یک حرف را می زنیم و یک چیز را می‌خواهیم و آن آزادی و سکولار دموکراسی است!

امیرحسین آمویی

 

ادامه و متن اسناد و لینک ها در بخش دوم پیام امیر حسین آموئی